خرید بک لینک
تو این شبا،این وقتا...از خیلی وقت تا حالا،دلم نمیخواد دیگه برم تو اکانت هام و هی زیر و رو کن ببینم کی آنه که بشه و حرف بزنم باهاش...از خیلی وقت تا حالا،دلم میخواد برم تو اکانت هام،همون بالای بالا،اول تر از همه اسم تورو انتخاب کنم و شروع کنم به نوشتن ،بعدش،بزنم اون سند پایین صفحرو...گوشیو تو دستم بگیرم و منتظر باشم که بلرزه.
برچسبها: شونا
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:35 توسط ملیکا |

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 11:02

صبا به لطف بگو ان غزال رعنا را/که سر به کوه و بيابان تو داده اي مارا*شکر فروش که عمرش دراز باد چرا/تفقدي نکند طوطي شکرخارا* وابستگي به کسي پيدا کرده اي که بي توجهي ان شخص به تو باعث حزن و اندوهت شده است.شايد انتظارات تو از ديگران خيلي منطقي نباشد و همين موضوع سبب ناراحتي تو مي گردد فال حافظ اول صبح

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 11:02

کلوئی! به معنای شکوفه کردن،گل دادن،سبز شدن یارشد کردن...یونانیه،اسم قشنگیه،برا من....و البته برا تو.
برچسبها: شونا
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 16:5 توسط ملیکا |

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 3:33

پدرت قبلا خواستگار مامان مریم بوده،عمو علی ت هم! قسمت نبوده،مامان مریم رو ندادن به پدرت،کلا از این مغازه الکتریکی ها دارین،از این خونواده هایین که تو حوزه و اینا بودن یه سریاتون،به هیچ نیست مادر پدرت تل ندارن و توهم خط،مریم میگف هم مادرت هم پدرت از این خونواده پولداران...مریم نصفه گف...خوب شد که ماد

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:33

یادم نیست که پارسال این روزا چی میخواستم،کجا بودم...هیچی یادم نمیاد...از همون پارسال بریدم اما،واسه توئی که همه زندگیمی نمیجنگم،وایمیسم نگات میکنم،میگی نه،نگات میکنم میگم برو دیگه...میگی نه،بریدم...از همه چی بریدم که دیگه نمیپرسم ازت،که دیگه گریم نمیاد،بریدم که الان حالم خوش نیست و حتی نمیتونم بخوام

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:33

نمیبینمت...تا زنگ نزدن بهت نمیبینمت...نمیبینمت....فرداهم نمیبینمت...تموم شد!
برچسبها: شونا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:16 توسط ملیکا |

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 3:59

معشوقا...بیش از پیش کبوتر های دلتنگی دارند مینشینند کنج بام خانه ام...عشق جان دلتنگم...دلتنگم...دلتنگ تر از دلتنگ منم
برچسبها: شونا
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:25 توسط ملیکا |

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

وای....وای شونا نمیتونم مغزمو از تو خالی کنم...وای شونا داری دیوونم میکنی...جلو چشمی،حرفات،رفتارات،لبخندت...ماشین حسابت،بسه لعنتی، حداقل بزار درسمو بخونم قسم میخورم ثانیه ثانیه بقیش رو میزارم برا تو،فقط بزار درسمو بخونم جیگر...اینطوری داری دیوونم میکنی...خودت نیستی خاطره هات هی میاد جلو چشم،تو مخم ن

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

وقتی اشکان میدوید دنبال آتنه،وقتی تو روی طلبکاراش در اومد،وقتی باهاشون دست به یقه شد و یه زن رو تنها نذاشت،وقتی مردونگی خرج میکرد،حالم خوب میشد،لذت میبردم، انگاری یه نفر همین کارو واسه من کرده باشه،وقتی آتنه انکار کرد مادر بودنش رو و اشکان داد نزد،هوار نکشید،وقتی رف دنبال کارای طلبکارا تا آتنه رو از

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

داشت آینه و قاب عکس رو میذاشت سر سفره عقد،نگاش کرد...حرف میزد،زیر چشمی نگاش میکرد...میزد تو برجکش،نگاش میکرد،فکر میکرد...نگاش میکرد...لعنت به آدامی که دیر بدست میان و فکر میکنی خیلی خوبن که دیر بدست میان،لعنت به آدمایی که سخت نیستن،لعنت به آدمایی که جذب آدمای سخت میشن و یادشون میره کیا،چطور عاشقانه

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

به هرکسی که گفتم دوسش دارم،حتی اگه زمان زیادی گذشته باشه ازش،حتی اگه حسه کمرنگ شده باشه، حتی اگه مدل رابطمون فرق کرده باشه،هنوزم دوسش دارم...مائده رو...اونشب که بادوستاش تو خوابگاه بودن،سرپرست اومده بود گفته بود کجایی این؟مهسا گفته بود بجنورد،مائده بلافاصله از دهنش پریده:چرا دروغ میگید؟ و باز دوستاش

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

کمی فکر نکن،کمی مثل من نگران نباش منتظرم بایست،وقتی که آمدم پیش بیا و بگو منتظرم بوده ای بگو دلتنگم شده بودی بس که ندیده بودی ام این چند وقت بس که سنگینی نگاهم را حس نکرده بودی پیش بیا،چیزی بگو،حرفی بزن،حالی بپرس مثلا بگو:حرف بزنیم؟ بعد بنشین کنارم،دستانم را بگیر و حرف بزن رعایت نکن،رعایت هیچ چیز را

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

داشتم با فاطمه صحبت میکردم.در مورد تو،و گاهی یه سریای دیگه،ولی بیشتر تو...از اون چهارشنبه که پرسیدی چرا تمرینارو نمیام و من دلم میخواس بمیرم،تا پنجشنبش که بغلت کردم و چوب خشک بودی،تا مسابقات و به جنون کشیدنم،تا اون دختره بهار و اونی که اسمش رو نمیدونم،تا اینکه آدم پابده ای نیستی،تا خانومیت،تا فکرات،

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

-من که بیدارم، از جداییِ توست؛

تو چرایی به نیمه شب بیدار..؟

#رهی_معیری


برچسبها: شونا
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:36 توسط ملیکا |

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

ساعت۹شب میخوابیدی....فاطمه که ح میزد به این هم فک کردم...بدخواب میشی،نمیتونی،درس میخونی و ۹شب میخوابی...اونشب که زنگ زدم بابات برداشت هم خواب بودی....خواب بودی
برچسبها: شونا
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:38 توسط ملیکا |

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

اصن میفهمی؟اصن یکم فکرم میکنی؟اصن میبینی منو؟میفهمی کارامو،رفتارامو،حس هام رو...میفهمی عذاب کشیدنم رو؟هه...یا نکنه فکر کردی از سرم میفتی،میدونی؟اگه تو بخوای هم من نمیذارم از سرم بیفتی،نه...نمیشه،بس کن لطفا،من بهت نیاز دارم،به وجودت،به اینکه گرم باشه دلم به بودنت،نیازت دارم،واسه بودنم،واسه اینکه پزت

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

صفحه بندی